تبلیغات اینترنتیclose
شب هنگام که واژه ها با لبانم نامحرم ( مظفر امینی ) "کولی
پیچک ( مظفر امینی ) کولی
شعر و ادب پارسی

                        نشانی تلگرام: مطفر امینی : کولی 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 15 آبان 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 

خلوت با آینه
**
شب هنگام که واژه ها با لبانم نامحرم می شوند
دلم می گیرد........
برای شبی که آبستن شعر است
زیر چطر شب
واژه ها را دست مالی می کنم
...هرچند می دانم روزی محاربم می خوانند
و وا می گذارم لب ها را با واژه ها
در خلوت, سیاه شب
می روم سراغ رنگها زیر آلاچیق, خیال
نرم نرم با قلم مو واژهای باکره را لخت می کنم
روی پشت بام خانه تنهایی هایم
و در عریانی آنها
با لبانم خطی به موازات شب می کشم
دور, برآمدگی پستانهایت زیر نم نم باران
و تا باران هست
با تو زمزمه می کنم
فردا را در گوش باد
***
چه بوی خوشی می دهد باران
در قاب خیس خاطره ها
راستی هیچ یادت هست
در همین قاب من چقدر قصه برایت خواندم
وقتی انار آبستن قطره های خون بود
و ستاره چشمک نمی زد
که مبادا نیلوفر از خواب بپرد

من چه خوش خیال بودم عشق را
و از خواب شبنم, روی برگ های شبدر
با تو حرف می زدم
وقتی که تو با چطر زیر اشکهای من قدم می زدی
من از کوکب های وحشی می گفتم
تو چشم انداز نگاهت
آسمانخراشی بود که بر بالای آن
زلف های پریشانت را
با شانه ای که غریبه بود
با کوکب و بابونه و آویشن
پریشان تر می کردی در دست های آن باد, رهگذر
***
من غرق بهار بودم و شاد
از بابونه ها برایت سینه ریز می بافتم
و تو .... نیامده در تدارک رفتن بودی
راستی چرا نگفتی که بوی, بابونه را نمی فهمی
اگر می گفتی می رفتم سراغ پاییز
و از آن همه رنگارنگی شالی برایت می بافتم
که موقع رفتن با خود ببری
***
آه ... ای نازنین 
مگر نمی گفتی یاس را می فهمی
با پروانه ها گریه کرده ای
تا باور کبوتر چشم هایت را شسته ای
و تا شقایق ها که خون بهای بهارند
سفر می کنی با من
***
در بغض نگاهم همیشه پنجره ای باز است
که پشت آن گلدان خالی ای
انتظار بهار را می کشد
و من مدام بخار از این پنجره بر می گیرم
آری.......... آه
مردمان ساده هم می فهمند
کوچه را با دلتنگی هایش
نیازی به فلسفه و فانوس نیست
روزگار غریبی است
وقتی واژه ها بی تاریخند
گفته ها بی تاریخند
چشم ها بی تاریخند
وعده ها بی تاریخند
باور ها مثل یاد ها
عشق مثل باران
همه بی تاریخند
اما می دانی نازنین
حرمت ها تاریخشان را کنده اند بغل نام ها
بر کتیبه های سنگی, روی خاک
و خاک گهواره روح حرمت یادگار هاست
که از یاد ها نمی روند
***
و تو......... ای از یاد نرفته
تو در راه آمدن مرا گم کردی
یادت هست
حالا بعد این همه باران
این همه راه
این همه حرف
سراغ دیروز را می گیری از من
رد پای دیروز از کنار همان قاب خیس خاطره ها می گذرد
دو غروب مانده تا کتیبه ها
درخت نظر کرده ای هست
که من دیروز را آنجا گم کردم
وقتی که باور نداشتی باور هایت را
و می فروختی آنها را به رهگذران زیر درخت
آنجا بینمان یک گره افتاد
گره ای از جنس زمان
که اگر باز شود
بینمان فاصله هاست
در بٌعد مکان
****
آه ای آویشن
ای شاهد روز های تلخ من
تو می دانی من چه کرده ام
.... به ابر ها گفتم نبارند
شقایق آبستن است
دسته دسته به زلف های شقایق
گل بابونه گره زدم
یال های اسب شب را قشو کردم
سینه سپر کردم بال های باد را
آیینه شدم تا دور نما در دشت
غرور را پله کان ارتفاع تو کردم
تا پله پله به خواب خدا نزدیکترت کنم
گذر زمان را دیدم
و هیچ نگفتم..... هیچ
چرا که کودکانه عشق را باور داشتم
حالا که رفته ای
با این همه باران
با این همه حرف
با این همه اسب وحشی رمیده
در دشت خاطره ها چکار کنم؟
****
راستی...... حالا که باران هست
بیا.... بیا تا حرف های تمام نشده را تمام کنیم
دارند هوار می کشند واژه
من در غیاب تو ای نازنین
بار ها و بارها سکانس زدم
تا گل شقایق را در رویای چشمانت
باور کنم
و تو مدام بر ترک اسب غریبه ای دور می شدی
***
بیا ... بیا هنوز در گوشه ی لبانم یک تبسم هست
چیزی عوض نشده
من هنوز شعر می گویم
از بهار می پرم روی بالهای پاییز
شمع ها را فوت می کنم
مبادا بال پروانه ها بسوزد در باد
آینه همان آینه است
درخت همان درخت
گلدان همان گلدان
خاطره گل هنوز هم مانده پشت پنجره
باران همان باران است
و دو قدم مانده به خاک
خانه ای هست پر از شعمدانی
و در آن تنهایی است
که دلش در گرو, تنهایی است
که شب از یادش نرود
***
دو قفس مانده به شب
چمدانی است پر از خاطره ها
هر کجا هستی باش
خدا یار تو باد
ای که از یاد نرفتی با خاطره ها
لیک کی گریزی است
از این آینه و خاطره ها
همه جا آینه هست خوب می دانم
و تو می مانی و آن آینه و صد تکه سوال 
لحظه ها در گرو, آن چمدانی است
که باز مانده بجای

 

 

مظفر امینی"کولی

1390



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مظفر امینی _3, | بازديد : 115