تبلیغات اینترنتیclose
در انتظار بر آمدن ماه پاورچین پاورچین ( مظفر امینی )" کولی
پیچک ( مظفر امینی ) کولی
شعر و ادب پارسی

                        نشانی تلگرام: مطفر امینی : کولی 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 8 آبان 1395 توسط سیدمجتبی محمدی

 



 از آتش تا شکوفه
 **
در انتظار بر آمدن ماه
پاورچین پاورچین
از درخت عرفان بالا رفتم
به شوق رنگ حکمت و بوی فلسفه
مویه ی آینه را بر منییت «خود» دیدم
منییتی که مرده بود در حاشیه ی قاب آینه
ناله می کردم برای آنچه هرگز نبود
برای تکه های گُم شده بهشت
بالا رفتم
در لانه کلاغ دختر عشق را دیدم
که با شانه ای چوبی موهای الهه ی باران را شانه می کرد
و اشک می ریخت روی بالهای باد
 ***
آن دور دستها کوچه ای بود تاریک
و رهگذری که تنهایی خود را
در زمزمه های مستانه 
می فروخت به سایه ها
 
گوش سپردم به ناله ی مرغ غمگینی
که خط خیالش تا بی نهایت رفته بود
و تنهایی اش را تقسیم کرده بود
با قورباغه ای که در مرداب می خواند
***

بر ترک اسب نادر نشستم
با طنین شیهه اسب ها و 
به هم خوردن شمشیر ها
وقتی که آیینه را بخار خون گرفته بود
رفتم همراه او در مه
تا قلع و قمع زمین
تا قلعه های گمنام  گمشده در تاریخ
 گم شدم در سایه چنگیز
 از کوچه های نیشابور بالا رفتم
تا سرزمینی که غرق خون 

***
رفتم
نزدیک سنگ آسیابی 
که با خون و آب می چرخید
اطراقگاه لشکر اعراب را دیدم
که برای کشتن نور می آمدند
زمین را دیدم 
که در آتش انسان می سوخت
تاجی دیدم  
سر بسر می رفت و 
پی حکمت میگشت
***
چله نشستم – بار ها و بارها
همراه تهمینه در عزای سهراب گریستم

تیشه فرهاد را شب هنگام , 
                          در آب گذاشتم
مجنون را به میهمانی شاپرک ها بردم
لالایی خواندم در گوش لاله های سرخ 
تا کلاغ به لانه اش برگشت
شب را احساس کردم
***
آری ای شب
 ای طلسم سیاه
که خورشید در تو مرده است
***
دستی به آینه کشیدم
آسمان و ستاره را دیدم
از خَم شاخه  فرهنگ پریدم بالا
تا صخره های بلند کوه  قاف
پوستین سپیدِ کهنه ای دیدم
که سیمرغ مرده ای را نرم نرم
لابلای برگ های شاهنامه
که باد پرپرشان کرده بود
خواب می کرد
 
افسانه پشت افسانه
اسطوره پشت اسطوره
خون پشت باور ها
باور ها پشت آتشها
 
لابلای ابرهای خرَد – فردوسی را دیدم
که بازنویسی می کرد شاهنامه را با نگاه
آنگاه که موی سپید زال پسندیده ی پدر نشد
و کٌشت افراسیاب احساس  را
پشت حماقت یک نسل
تا آغاز تولد نسلی دیگر
آنجا که عشق بهانه سنگسار همزاد نسل دیگری است
آهی کشید فردوسی  و
 گفت این خون بهای فرهنگ کهنگی ست
 
قله نشین قاف را دیدم
که نه از نسل آدمی است
محراب گشاده مهر می داد به زال 
سیمرغ چون مادری
در لالایی شب های کودکی
***
بوی پونه های وحشی
برد مرا از درخت تا قله
از قله تا چشمه جوشان آب حیات
                                   تا جویبار
مولوی را دیدم آواره ی شمس
چراغی در دست
گرد یک میخک خشک
رو به خورشید وجود
چرخ زنان می رقصید
عارفان از پی او چون و چند
 
سعدی را دیدم درس اخلاق به حافظ میداد
زیر الاچیقی از باور ها
پای در آب خنک 
 به دنبال راز خالی خم های شراب می گشتند
 بی اعتماد به یکدیگر.. 
 
پیر مردی دیدم سنگ قبر خود را
پی گمنامی خود می برد بدوش
می پرسید خانه نور کجاست؟
آشفته بود و رفت بی نام و بی نشان
 در یک نگاه
 
عالمی دیدم شنگول و مست
دوبیتی می خواند
زیر بغلش تقویم خورشیدی می برد
دشت به دشت- شهر به شهر
که مبادا روزی گم شود تاریخ بشر
 
قفسی دیدم آویزان از پنجره ی روشن ماه
که هوایش بوی ماندگاری می داد
یک قناری که سال هاست مرده
انگار حرمتش هنوز مانده در قفس
  در سایه ی نور
                                                    
شاعری دیدم که می دوخت
احساس و اندیشه را 
و الفبای فلسفه را هجی میکرد
قطره قطره 
زیر پلک  شمعدانی ها
 
کودکی دیدم در پی ماه
دختری دیدم که با خون  انگشتش
رنگین کمان را رنگ می کرد

باغی دیدم پر از سکوت
جغدی که چشمخوره می رفت به نور
آه ای جغد پیر
که خواب از چشم مرغان باغ ربوده ای
غوغای آواز شوم تو
نجوای مرگ فاخته هاست
که هرگز نشده باز
پنچره ای به باغ امیدشان
در این دیار
***
آری رفتم – رفتم تا انتظار
تا مرز چشم به راهی
تا آنجا که...
رخنه کرد آرام آرام دلهره ای
چون سوز زمستان به استخوان
نسیم را دیدم همراه بوی باروت  آمد
دزدانه گندمزار را در خود گرفت
آسمان سرخ شد
ماه  حجاب حرمت به رخ کشید
رویایی نجیب 
عکس آینه را شکست
فرسنگ ها 
فاصله افتاد 

 

مظفر امینی"کولی
1389



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار مظفر امینی _1, | بازديد : 72